خلاقیت، کمبود اعتماد به نفس و رقص مضحک ارقام

خلاقیت، کمبود اعتماد به نفس و رقص مضحک ارقام

در سال ۱۹۷۳ میلادی، در یک روز خنک و بادی ایلینوی، مردی به اسم هنری دارجر داشت آخرین نفس‌های خود رو در خانه‌ی سالمندان سنت آگوستین می‌کشید. در همین دوران، صابخانه‌ی او آقای لرنر، به این فکر بود که آپارتمانش در محله‌ی لینکن پارک رو بازسازی کنه. منطقه‌ای که معروف بود به خونه‌های کوچیکی که دائما پر و تخلیه می‌شدن، کم کم داشت با توسعه‌ی شهر جون می‌گرفت و زوج‌های جوون درش دنبال خونه‌های بزرگ‌تر برای خانواده‌هاشون بودن. لرنر و همسایه‌ی هنری، دیوید، افتادن به جون واحدش تا اوضاش رو بررسی کنن و بعد از اون تخلیه. اینجا بود که به طرز خیلی هنگفتی، تو خونه‌ی مردی کم‌حرف، عجیب و مریض، هزاران هزار صفحه‌ی دفترچه، نقاشی و یادداشت پیدا می‌کنن. به طور دقیق، نوشته‌های هنری ۱۵۱۴۵ صفحه بودن، در کنار یک عالمه نقاشی با صحنه‌سازی‌های بسیار شگفت‌انگیز از بچه‌های کوچیکی که با سربازای مختلف در جنگ بودن و خیلی چیز‌های دیگه. متاسفانه، با اینکه هنری هیچوقت نتونست تبدیل شدن کارهاش رو به بزرگی‌ای که الآن هست ببینه، منو خیلی به فکر انداخت. اونم بیشتر راجع به اینکه اگه هنری بجای ۱۸۹۲، ۱۰۰ سال بعد و در سال ۱۹۹۲ به دنیا میومد، قاطعا می‌شه گفت که به احتمال خیلی زیاد کاراش توسط دنیا دیده می‌شدن.1

احساس می‌کنم در حال حاضر، بیشتر از هر موقع دیگه‌ای تو تاریخ، ما انسان‌ها در به در دنبال دیده شدن و گاهی درک شدن هستیم. اینترنت به ما قدرت این رو داده که هر خزعلبلاتی که به فکرمون می‌رسه رو سریعا با بقیه درمیون بگذاریم و از خیلی جهات این خوبه یا حداقل خوب بود. تو بدو تولد اینترنت، آدم‌ها می‌ساختن صرفا تا بسازن، تا چیز‌هایی که دوست دارن رو به واقعیت بیارن. از newgrounds و بازیای فلشش بگیر تا اوایل یوتیوب و ویدیو‌هایی که بدون هیچ انگیزه‌ی مالی ساخته شدن. ولی یجای کار کیف پولا تنگ‌تر شد یا مردم تنها‌تر شدن یا فکر کردن که واقعا افکارشون از بقیه بهتره یا یه ترکیبی از همه‌ی اینا که همه چیز رو بدتر کرد. علاقه‌ها تبدیل شدن به بیزنس، آثار هنری تبدیل شدن به ماشین‌های بی‌روحی برای پول درآوردن و هر فکر و ایده‌ی زنده‌ای باید جریان پیدا می‌کرد تو چنل‌های پیچیده‌ی سوشال مدیا. هر از گاهی وقتی صفحه‌ی اصلی یوتیوبم رو بالا پایین می‌کنم، با کانالای عجیب کریپتو یا مشاوره‌ی مالی روبرو می‌شم که بوی خرید ویوشون قشنگ به مشامم می‌خوره و مط‌مئنم بهشون سابسکرایب نکردم. خنده‌داره که دقیقا همون آدم‌هایی که قسم ترفند‌های پول درآوردن و مشهور شدن خودشون رو می‌خورن، همون کانال فکستنیشونو از یه بنده خدای دیگه خریدن تا توش حرف‌های چرند و مفت بزنن. این دست و پا زدن برای دیده شدن رو قشنگ می‌شه تو AI Art دید یا جوری که همه در به در دنبال اینن که هر تفریحشون رو تبدیل به یه ماشین پول‌سازی بکنن.

یجا همین وسطا انگیزم برای نوشتن و کلا ساختن از دست رفت. شاید خجالتم از فارسی پسرفتم هم بود یا سختی‌های تنها زندگی کردن ولی بیش از هر چیزی وسواسه‌ی الکیم به ارقام بود. تعداد ویو، کامنت، فالوئینگ و مفهومای پوچ این چنینی که آروم آروم هیجانم رو از به وجود آوردن گرفتن. ولی واقعیتش اینه که زندگی مثل یه جلسه‌ی بیزنسی نیست، ارقام همیشه بالا نمی‌رن. اکثرا پایین، اگه خوش شانس باشی می‌رن بالا ولی دنبال کردنشون برای هیچکس در دراز مدت خوب نیست. اینجور شد که شروع کردم دوباره کتابای فارسی بخونم و اون فرم نوشتن قدیمیِ کتابیِ ایرانیِ خشک رو کنار بذارم و عقده‌ای الکیم نسبت به نزدیک شدن به این ایده‌ی نوشته‌های طولانی و به درد نخور اکثر مقاله‌های معروف گیمینگ فارسیرو کنار بذارم و شروع این ماجرا هم می‌شه همین نوشته‌ای که جلو روتون می‌بینید. کمی‌ صمیمی‌تر، کمی مختصرتر و در کل جالب‌تر اگه خودم یه کلمه براش انتخاب کنم. خلاصه تا جایی که می‌تونید خلق کنید و بسازید، فعلا!

  1. Elledge, J. (2013). Henry Darger, Throw Away Boy: The Tragic life of an outsider artist. DigitalCommons – Kennesaw State University (Kennesaw State University). https://digitalcommons.kennesaw.edu/facbooks2013/6 ↩︎

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *